تبليغاتX
قلب تصادفی
عشق فقط یه دونه

من براي مرگ خود يک بهانه مي خواهم

يک بهانه پوچ عاشقانه مي خواهم

از غمي که مي داني

با تو بودنم مرگ است بي تو بودنم هرگز

گر بهانه اين باشد

من بهانه مي گيرم

عاشقانه مي ميرم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:40  توسط فاطیماعشقی  | 

 

تو توي زندگي من مثل يک تابلوي نقاشي مي موني…

 

زيبا…


لطيف…

 

پرحس و معركه...

 

يک تابلوي محشر كه انگار تمام لطافتهاي دنيا را تو خودش جمع كرده !

 

يک نقاشي مات و مبهم كه انگار جواب تمام معماهاي ذهن من هست ،

 

و خودش بي جواب !


مثل دريای ابی ، بي‌كران و بزرگ .

 

مثل اسمون ، ابي و ارام و امن .

 

مثل پرنده ، رها و سبك .

 

و مثل پرواز ، خواستني و دور از دسترس .


تو قشنگترين و لطيفترين تابلويي هستي كه توي زندگي ام ديدم.


يک جورايي انگار تجلي نقاشت هستي !

 

اونم يه تجلي تمام عيار…

 

مظهر كرامت و بزرگي اون…

 

مظهر استغنا و بي نيازي اش…

 

مظهر غرور دلنشينش…


کسی که بيشتر از تابلوهاي ديگر‌ نمايشگاهه هستی ،

 

نظرم را جلب كردي، چشمم را گرفتي...


‌مي دونم… زياد جلوت توقف كردم…

 

خيلي وقت هست که تو چشمات زل زدم…

 

تو امواج خروشان دريای چشمت غرق شدم...

 

تو اسمون ابي نگاهت پريدم …

 

خيلي وقته بي حركت و مات جلوي اين تابلو ايستادم و فقط نگات مي كنم…

 

از نگاه كردنت سير نمي شم.

 

هر چي مي خوام برم انگار يه چيز نخونده هنوز توي چشمات داد مي‌زنه:



« تو منو هنوز انطور كه بايد نديده‌اي… »

چشم از چشمت نمي تونم بردارم… خدايا!‌ عجب پرتره‌اي كشيده‌اي !

 

چقدر سبز و خواستني است…

 

چقدر بي قرار …


چقدر عاشق …

 

چقدر بزر گ …


تو براي من بهترين و گرانبهاترين تابلوي نمايشگاه افرينشي...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 20:19  توسط فاطیماعشقی  | 

داستانهای زیبا


به نام يكتاي بي همتا

پسرك خسته و تنها به يك كوچه ي بن بست رسيد ، وجودش پر از غصه و غم بود. ديگر روزها و شبها برايش رنگي نداشت . حتي با سايه خود نيز غريبه بود ، نمي توانست تلخي روزگار را باور كند ، نمي خواست باور كند كه حتي ستاره هم روزي از آسمان مي افتد.....
در حال نا اميدي و اندوه سرش را به آسمان دوخت و به دنبال پر نور ترين ستاره گشت.
آن را ديد و كمي به آن نگاه كرد ، ناگهان احساسي گرم به او گفت كه به دنبال كم نورترين ستاره بگرد. تمام ذهنش مشغول اين سوال شد كه چرا بايد به دنبال كم نورترين ستاره بگردد؟
ساعاتي را سپري كرد، آخر نتوانست به راز كم نورترين ستاره پي ببرد. گوشه اي نشست و سر خود را بر زانو هايش گذاشت و پاهاي خود را در سينه ي خود جمع كرد. به رهگذران نگاه مي كرد كه چگونه بي تفاوت ازكنارهم مي گذرند.
كودكي در گوشه اي ديگر مشغول بازي بود و پسرك به او نگريست، كودك با تعجب به پسرك نگاه  كرد، به طرف پسرك آمد و از او پرسيد كه چرا بر زمين نشسته است.  پسرك خنده اي كرد و گفت : به دنبال جوابي مي گردم. كودك گفت از من بپرس شايد بدانم. پسرك لحظه اي خاموش ماند و با خنده گفت به آسمان نگاه كن . وقتي كودك به آسمان نگاه كرد پسرك ديد كه به همان ستاره پر نور خيره شده. از كودك پرسيد چرا به اين ستاره نگاه مي كني؟ گفت چون نور بيشتري دارد و كمتر سو سو مي زند. و كودك رفت.
پسرك به فكر فرو رفت پير مردي آمد كه باري را حمل مي كرد. پسرك از جايش بلند شد و به  پيرمرد نزديك شد. پيرمرد كه خسته ونا توان شده بود گفت اي پسر آيا به من كمك مي كني؟ پسرك با لبخندي گفت آري. وقتي بار پير سالمند را برايش برد، پيرمرد ازپسرك خواست تا از چيزي بخواهد. پسرك گفت : فقط مي خواهم كمي به آسمان بنگري و بگويي چه مي بيني.
پيرمرد قبول كرد و به آسمان پر ستاره شب كه پر قصه هاي كودكي اش بود خيره شد. و سپس آهي كشيد. پسرك ديد كه اين مرد كهن سال هم به همان ستاره مي نگرد و از او پرسيد كه چرا به اين ستاره پر نور نگاه مي كني؟ پيرمرد كه آثار گذر عمر در چهره ي مهربانش معلوم بود گفت : اي جوان از همان وقتي كه كوچك بودم هميشه به اين ستاره مي نگريستم و آرزو داشتم كه روزي آن را به دست آورم. و بعد خنديد و گفت : انسان در هنگامي كه كوچك است آرزوهاي بزرگ در سر دارد و هنگامي كه بزرگ مي شود مي فهمد كه آرزوهاي كوچك دست يافتني ترند. من اينك به دنبال به دست آوردن چراغي كوچكم . زيرا اين ستاره با آن همه نورش براي من زياد است ، مرا چراغي كوچك كافيست. اين را گفت و رفت.
پسرك آرام گرفت. اينك آسمان براي او رنگي ديگر داشت. او فهميد كه پر نورترين ستاره را همه مي بينند وهمه آزروي به دست آوردن آن را دارند ولي نمي توان ان را به دست آورد.
حال فهميده بود كه چرابايد به همان كم نور ترين ستاره خود بنگرد. زيرا فقط براي يك نفر مي سوزد نه براي همه.
 آن پسر از آن كوچه بن بست درسي گرفت كه تمام عمر برايش يادگار مي ماند.
پسرك  به آن كوچه باز گشت ، تمام وجودش غرق احساس شده بود. گلداني بر داشت  و  گلي را كه  مثل گلدان كوچكش  پراز زيبايي بود برداشت و با نوازشي  آن را درون گلدان ترك خورده ي خود كاشت.
و چون مي دانست كه  اين گل بهترين گل براي گلدانش است ، آن را

                              

                                با اشكهايش سيراب كرد.

داستانهای زیبا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 10:2  توسط فاطیماعشقی  |